تبليغاتX
*****MAHE NO*****



نویسنده : طلوع امید ; ساعت 8:49 بعد از ظهر روز یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند .

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد "

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد.

چون شیطان نیز وجود دارد ومطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است "

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست

ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ "

استاد پاسخ داد: "البته "

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟ "

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند .

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به

سرما یاد میکنیم در حقیقت نبودن گرماست.

هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشتهباشد یا آنرا انتقال دهد.

و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا

دارا باشد. صفر مطلق (460 - F ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات

و بازده میشوند.

سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد ."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟ "

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد "

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن

نور است. نورچیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان.

در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر

رنگ را جداگانه مطالعه کرد.

اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید.

یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد.

شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟

تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید.

درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد .

" در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ " زیاد مطمئن نبود.

 استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم .

او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود.

 او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.

اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست ."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.

شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست .

درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد .

خدا شیطان را خلق نکرد.

شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند.

مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور مي آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : طلوع امید ; ساعت 10:47 قبل از ظهر روز یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

من عزیزترین داراییم را در جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام. 

جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید. 

جایی که هیچ دست به آنجا راه نخواهد یافت. 

داراییم را نگه میدارم 

و هر چه طوفان 

هر چه موج بیاید 

من چیزی را از دست نخواهم داد... 

آنچه ماندنی است خواهد ماند.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : طلوع امید ; ساعت 10:47 قبل از ظهر روز یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

من عزیزترین داراییم را در جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام. 

جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید. 

جایی که هیچ دست به آنجا راه نخواهد یافت. 

داراییم را نگه میدارم 

و هر چه طوفان 

هر چه موج بیاید 

من چیزی را از دست نخواهم داد... 

آنچه ماندنی است خواهد ماند.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : حسین ادیبی ; ساعت 6:21 بعد از ظهر روز یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

رد پا ....

پيرزن نگاهش را از حياط كوچك كه كم‌كم از برف سفيدپوش مي‌شد، گرفت و آهي كشيد. بخار كمي روي نايلون پلاستيكي كه به جاي شيشه شكسته قرار گرفته بود جمع شد. گره چارقدش را سفت كرد و با قدم‌هاي كوتاه به طرف سماور نفتي كوچكي كه بالاي اتاق قل و قل مي‌جوشيد رفت و استكان را رو به روشنايي گرفت تا رنگ آن را بهتر ببيند. بعد قوري را سر جايش قرار داد و استكان را مقابل خود گذاشت. شعلة سماور را پايين‌تر كشيد و با خودش گفت: سرتاسر اين كوچه شترداران تا سر چهارراه ريسمانچي و حتي خود خيابان خراسان را بگردي، محض رضاي خدا يك نفر را توي اين برف پيدا نمي‌كني كه بهش سلام كني، غير از برف‌روب‌ها.

صداي گرپ بلندي پيرزن را از فكر به در آورد. يا حسين گفت و بلند شد و از پنجره نگاهي انداخت در بسته بود. از بام همسايه كپه‌هاي برف به كوچه انداخته مي‌شد. نشست و چاي را سر كشيد. استكان را زير شير سماور آب زد و كنار دو سه استكان ديگر كه روي يك تكه پارچه سفيد بود، گذاشت. نگاهي به كتيبة پارچه‌ايِ كوچك و رنگ و رو رفتة شعر محتشم كه روي ديوار روبه‌رو بود انداخت و بعد به چارپايه چوبي كه رويش را با پارچه بلندي سياهي پوشانده بود. چهار دست و پا به طرف چارپايه رفت و قسمتي را كه از زير پارچه بيرون زده بود مرتب كرد.. نگاهي به نفت چراغ والور انداخت و سرجايش برگشت و باز در فكر فرو رفت.

اين برف امروز كارها را خراب كرد. بعيده دسته‌ها راه بيفتند. زمين ليزه و كتل‌دارها و علم كش‌ها حتماً زمين مي‌خورند اين روز عاشورايي. خدا كنه به حقّ پنج تن برف بند بياد، مردم به عزاداري‌شان برسند. من كه، اگر امروز دسته سينه‌زني نبينم دق مي‌كنم... هي... خدا بيامرزه اسيران خاك را. حاج دايي، خاله جان، آقام، خانم جانم... روحش شاد كه توي روضه اشك مي‌ريخت و شيرم مي‌داد... همينه كه با يه «ياحسين» اشكم شُره مي‌كنه. پيرزن قوري را از روي سماور برداشت، در سماور را بلند كرد و طوري كه بخار داغ به صورتش نخورد، آب سماور را پاييد كه كم نشده باشد. دوباره در سماور را گذاشت و قوري را روي آن قرار داد. روي دو زانو بلند شد و از پنجره به در حياط نگاه كرد. در هنوز نيمه باز بود و كف حياط ديگر كاملاً سفيد شده بود. زير لب گفت: دير كرد آقا ماشاءالله. همين وقت‌ها مي‌اومد هر روز. از اوّل دهه نشده بود دير بكنه. سر ساعت مي‌آمد و ذكر مصيبت مي‌كرد و مي‌رفت كه به مجلس بعدي‌اش برسد. چي شد امروز؟ نكنه نياد... يا باب الحوائج! لنگم نگذار اين روز عاشورايي... يا قمر بني‌هاشم!

تسبيحش را دست گرفت و شروع كرد به صلوات فرستادن. صداي بسته شدن در حياط آمد و پشت‌بندش كسي با صدايي گرم و محكم گفت: يا الله، يا الله ... صاحبخانه، هستي؟

پيرزن بلند شد و به طرف در اتاق رفت. سيد بلندقامت خوشرويي را ايستاده ميان حياط ديد. گفت: بفرماييد آقا... سلام... فرمايش؟

سيد سر بلند كرد و گفت: عليك السلام مادر! من دوست آقا ماشاءالله هستم. امروز نتوانست بيايد، مرا فرستاد. بدقول حسابش نكن.
دلش صاف است.

پيرزن همين‌طور كه از جلوي در اتاق كنار مي‌رفت، گفت: قربان جدّت آقا... دلواپس شده بودم... قدمت سر چشم... بفرما داخل، بيرون سرده، سيد وارد اتاق كوچك شد و گوشه‌اي نشست. پيرزن برايش چاي ريخت و مقابلش گذاشت.
تازه‌دمه، نوش جان كنين... گرمتون مي‌كنه...

سيّد با آرامش و طمأنينه چاي را نوشيد. سپس نگاهي به كتيبه روي ديوار كرد. سري تكان داد و گفت: خدا خيرت بدهد مادر، چايت گرمم كرد. روضه بخوانم و بروم. امروز بايد خيلي جاها سر بزنم.

خدا از بزرگي كمتان نكند آقا.
سيد يالله گفت و برخاست روي چهارپايه نشست و آغاز كرد: بسم الله الرّحمن الرّحيم... صلّي الله عليك يا اباعبدالله
تو كيستي كه گرفتي به هر دلي وطني
كه ني در انجمني ني برون ز انجمني
تو آن حسين غريبي كه روز عاشورا
جهان مصالحه كردي به كهنه پيرهني

بغض پيرزن تركيده بود و بدن نحيفش از شدّت گريه تكان مي‌خورد. سيد به پهناي صورت اشك مي‌ريخت و مي‌خواند. سيد بلند گريست و پيرزن ضجّه مي‌زد. سيد روضه را تمام كرد و ذكر «امّن يجيب» گرفت. دعا كرد و پيرزن آمين گفت. همين كه دعاي سيد پايان يافت، پيرزن دست به كار شد و دو چاي خوش رنگ ريخت. يكي را به سيد كه هنوز روي چهارپايه نشسته بود تعارف كرد و ديگري را مقابل خودش گذات. سيد با همان وقار و آرامش چاي را نوشيد و بلند شد. مادرجان، خدا به لطف و كرمش توسلت را قبول بفرمايد. من با اجازه مي‌روم. به آقا ماشاءالله سلام مرا برسان و از قول من بگو با چنگ و دندان هم كه شده بايد مجلس امام حسين را دريافت.

پيرزن گفت: چشم آقاجان... الهي به حقّ ارباب بي‌كفن، خدا حاجت قلب شما را بدهد! و بعد دست كرد و از گره چارقدش يك ده‌شاهي بيرون آورد و گفت: قابل شما نيست... اين پول براي خرج روضه است. قند و چاي و خرما و... بالاخره ديگر! هر روز هم از همين پول به آقا ماشاءالله مي‌دهم. امروز كه نيامده، قسمت شماست... دستم را رد نكنيد. سيد سكه را از پيرزن گرفت: دستت درد نكند مادر، خداوند خير و بركتت بدهد... بيرون نيا كه سرد است. خداحافظ

سيد از اتاق خارج شد. پيرزن پشت پنجره ايستاد و نگاهش را زير پاي سيد كه آرام و موقر گام برمي‌داشت تا دم در حياط كشيد. پيرزن آهي كشيد و به آسمان نگاه كرد. برف داشت بند مي‌آمد. به اتاق برگشت. هر دو استكان را زير شير سماور آب زد و وارونه روي پارچه سفيد گذاشت و بعد سماور را خاموش كرد. الهي صدهزار مرتبه شكر... اين هم از روضة عاشورا. تا سال ديگر كي زنده و كي مرده؟ صداهايي از كوچه بلند شد. پيرزن گوش سپرد. صداي هماهنگ دست‌هايي را كه به سينه كوبيده مي‌شد، مي‌شناخت. سراسيمه چادرش را به سر كشيد و به طرف در حياط رفت. دو سه باري پايش سريد و نزديك بود روي برف‌ها بيفتد. تازه هوا تاريك شده بود كه در زدند. پيرزن از اتاق بيرون آمد و آهسته در رفت. آقا ماشاءالله بود. سلام عليكم همشيره! سلام عليكم حاجي! خسته نباشي، خدا قبول كند.
بفرما داخل!

آقا ماشاءالله دست‌هايش را با هاي دهانش گرم كرد و گفت: مزاحم نمي شوم. آمده‌ام عذرخواهي به جهت غيبت امروز.
خدا ببخشه. دلواپس شده بودم.
سلامتي؟...

كجا مانده بودي امروز حاجي؟ قلهك بودم از ديشب. صبح مجلس روضه‌اي بود كه بايد مي‌خواندم. مجلس كه تمام شد و خواستم راه بيفتم طرف شهر، برفگير شدم. درشكه و استر هم نمي‌توانست حركت كند. خوف سرما و گرگ بود. لاجرم ماندگار شدم. خير بوده ان‌شاءالله. باز خوب شد كه رفيقت رو فرستادي.

كدام رفيقم باجي؟

همان آقا سيّدي كه روانه كردي امروز به عوضت بياد ديگه.
آقا ماشاءالله چشم‌هايش را ريز و ابروهايش را جمع كرد و گفت: آقا سيد؟ .... كدام آقا سيد؟

اي بابا... همان آقا سيّد قد بلند كه صداش هم خوبه
آقا ماشاءالله ريش سفيدش را در مشت گرفت و انديشيد و گفت: من همچو رفيقي ندارم همشيره... نكند اشتباه ... پيرزن با دو انگشت يك رشته موي نقره‌اي‌اش را كه از زير چارقد بيرون آمده بود، پوشاند و كلام آقا ماشاءالله را قطع كرد.
نه حاجي... شما را خوب مي‌شناخت... تعريفتون رو كرد. نعوذ بالله هوايي كه حرف نمي‌زد سيّد اولاد پيغمبر... گفت به شما سلام برسانم و بگم با چنگ و دندان هم شده بايد به مجلس آقا ابي عبدالله رسيد. آقا ماشاءالله حيران و مات مانده بود. آهسته و لرزان گفت: به همين عزاي اربابم قسم... من كسي را نفرستاده بود.

رنگ به چهره نداشت، پيشاني‌اش عرق كرده بود، قوت از زانوهايش گريخت و همانجا كنار در نشست. پيرزن با سردرگمي فهميده و نفهميده گفت: پس... پس... آن آقا سيد...

آقا ماشاءالله سرش را ميان دو دستش گرفت و فقط توانست بگويد:
خاك بر سرم...!

پيرزن به در تكيه داد و به سمت حياط رو برگرداند و خيره شد به ردپاهايي كه روي برف به جا مانده بود و حالا انگار مي‌درخشيد.


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : طلوع امید ; ساعت 6:21 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : حسین ادیبی ; ساعت 11:23 بعد از ظهر روز دوشنبه بیست و نهم تیر 1388

روزی خداوند به یکی از بنده های خوب خود گفت: دوست داری پرده از بدی های تو بردارم تا همه از تو گریزان شوند؟...بنده گفت: پروردگارا دوست داری من هم پرده از لطف و رحمت تو بردارم تا همه با خیال راحت نا فرمانی کنند...


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : حسین ادیبی ; ساعت 11:12 بعد از ظهر روز دوشنبه بیست و نهم تیر 1388

عشق يعنی جز خدا را بی خيال


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : طلوع امید ; ساعت 10:17 قبل از ظهر روز یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

تنها شدم ، دوباره دلم هوای تو را کرده است !

خودکارم را از ابر پر میکنم و برایت از باران می نویسم!

به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم!

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم!

تو را کجا می توان دید؟!

در آواز شباویزهای عاشق؟!

 در چشمان یک آهوی وحشی مضطرب ؟!

در شا خه های یک مرجان قرمز؟!

و یا در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است؟!...

دلم میخواهد تا وقتی زنده ام برای تو بنویسم!

برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی!

و همانند گذشته همه را بی جواب بگذاری!

و در برابر همه ی حرفهای عاشقانه ام باز هم سکوت کنی!

و انگار نه انگار که وجود خارجی دارم!

و همچنان بی تفاوت باشی نسبت به حرفهایم!

ای کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم!

و از گوشه گوشه های افق برایت آواز بخوانم!

میترسم...!!!

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و نتوانم نامه هایم را به تو برسانم!

و دفترهایم ورق ورق خالی بماند!

و حرف های ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند!

می ترسم...!!!

می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی مبهم بمیرد!

و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود!

دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم!

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار رو به رو می افتد!

دلم میخواهد تمام دیوارهای بین من و تو پنجره شوند!

و من ترا در میانه چشمانم بنشانم!

دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود!

دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگاه داشته است!

دوباره شب ، دوباره تنهایی ، دوباره سکوت و دوباره من و دوباره یک دنیا غم...!!!

دوباره شب...!!!

دوباره شب...!!

و دوباره شب...!!!




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : حسین ادیبی ; ساعت 2:51 بعد از ظهر روز دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

اطراف من...

اقیانوسی از فرشته هاست

...ومن در آن شناورم

خورشید پاکی می درخشد

امواج فرشته ها میرقصند

و من آرام ...آرام بر شانه امواج

بسوی ساحل امن خدا

حرکت میکنم...

فرشته ها مرا غرق نمی کنند

پس بیم مردن هم ندارم...

ابرها بر آسمان

سند خلیفة اللهی مرا مینگارند

و من در میان این همه نعمت

متحیرم...

من از شدت احسان خدا

غرق میشوم




دسته بندی :